تبلیغات
جام شـــــــــوکران
جام شـــــــــوکران

تو جام شوکران را سر کشیدی...به ناگه از کنارم پر کشیدی


خاکم به سر شده است و بی بال و پر شدم
ای دل تو هم بنال که از اشک، تر شدم

دیروز زنده بودم و امروز مرده‌ام
نقشی به روی تابلوی پشت در شدم

بالای یک مغازه که امید میفروخت
یک خانه داشتم که زآن دربه‌در شدم

این مرثیه‌ست بهر دلم می‌سرایمش
من قهرمان قصه‌ی پر دردسر شدم

با قدرت تمام، چه آهی کشید دل
آن لحظه‌ای که از خبری باخبر شدم

با این همه نشانه، دو دل مانده‌ام هنوز
باور نمی‌کنم که دگر
بی پدر شدم...

نوشته شده در سه شنبه 1 تیر 1389 ساعت 04:19 ب.ظ توسط خاطره قنبری جلفایی نظرات | |


وقتی دیروز باران بارید

“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم

“آن مرد با نان آمد”

یادم آمد که دیگر پدرم در باران

با نانی در دست

و لبخند بر لب

نخواهد آمد

دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش

با زمین و تنهائیش

با خورشید و نبودنش

به یاد پدر سخت گریستم

پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت

پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست

خاطر خاطره ها رخ بنمود

زندگی چرخش یک خاطره است

خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد

پدرم وقتی رفت آسمان غمزده بود

زندگی چرخش ایام و گذار من و توست

و کسی گفت به من:

آب را گل نکنید

پدرم در خاک است

زندگی می‌گذرد

کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم

و زمین کوچک نیست

دل ما تنگ و نفس سنگین است

کاش میشد آموخت که سفر نزدیک است

خاطر خاطره‌ها را نبریدش از یاد

زندگی می‌گذرد

کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم

نوشته شده در شنبه 22 خرداد 1389 ساعت 10:32 ق.ظ توسط خاطره قنبری جلفایی نظرات | |


نوشته شده در پنجشنبه 20 خرداد 1389 ساعت 10:31 ب.ظ توسط خاطره قنبری جلفایی نظرات | |


نوشته شده در دوشنبه 17 خرداد 1389 ساعت 12:41 ب.ظ توسط خاطره قنبری جلفایی نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت