تو جام شوکران را سر کشیدی...به ناگه از کنارم پر کشیدی
وقتی دیروز باران بارید “آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم “آن مرد با نان آمد” یادم آمد که دیگر پدرم در باران و لبخند بر لب دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگیاش با زمین و تنهائیش با خورشید و نبودنش پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت خاطر خاطره ها رخ بنمود زندگی چرخش یک خاطره است پدرم وقتی رفت آسمان غمزده بود زندگی چرخش ایام و گذار من و توست آب را گل نکنید پدرم در خاک است کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم و زمین کوچک نیست کاش میشد آموخت که سفر نزدیک است زندگی میگذرد
ای دل تو هم بنال که از اشک، تر شدم
دیروز زنده بودم و امروز مردهام
نقشی به روی تابلوی پشت در شدم
بالای یک مغازه که امید میفروخت
یک خانه داشتم که زآن دربهدر شدم
این مرثیهست بهر دلم میسرایمش
من قهرمان قصهی پر دردسر شدم
با قدرت تمام، چه آهی کشید دل
آن لحظهای که از خبری باخبر شدم
با این همه نشانه، دو دل ماندهام هنوز
باور نمیکنم که دگر بی پدر شدم...![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
تبلیغات

